|
از دستان من نیاموختی که من
برای خوشبختی تو چقدر ناتوانم
من خواستم با ابیات شعر
تو را خوشبخت کنم..
آسمان هم نمی توانست مرا آرام کند
خوشبختی را من همیشه به
پایان هفته
ماه
و به پایان سال
موکل می کردم
هفته پایان می یافت
ماه پایان می یافت
سال پایان می یافت
هنوز در کوچه بودیم
پیوسته ساعت را نگاه می کردم که کسی
خوشبختی و جامعه نو با خود بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما گذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می خواستیم با دانه های بادام
و خاکستر های سرد که از شب مانده بود خود را آرام کنیم
همیشه در هراس بودیم که کسی در خانه مارا بزند و ما در خواب باشیم
چقدر می توانستیم بیدار باشیم؟
یک شب پاییزی که باد همه برگهای درختان را به زمین ریختند..
به زیر برگها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم
|