|
پسر تنها |
|
" من سکوت نکرده ام، واژه ها حقیر شده اند! " |
روزنامه ها این خبر را با آب و تاب بسیاری تیتر زدند، داشتم فکر میکردم اگر جنسیت را به میل خودمان انتخاب کنیم چه اتفاقی می افتد؟
پسر : پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمی آیند ، تا سه سالگی اتاق پذیرایی را با دستشویی اشتباه می گیرند ، البته در شش سالگی موفق به رفع این عیب شده و کارشان را در اتاق خواب انجام می دهند ، در هفت سالگی به مدرسه می روند و آنجا هم تنها چند فحش و بد و بیراه یاد میگیرند ، سیزده سال نشده ژیلت بابا را کش می روند و روی صورتشان میکشند ، در پانزده سالگی عاشق می شوند و به بروس لی و جت لی عشق می ورزند ، در هجده سالگی باید بیست میلیون برایشان هزینه کرد تا آنها با سرافرازی در رشته ی آبیاری گیاهان دریایی در دانشگاه آزاد واحد کویر لوت مرکزی قبول شوند ، در این مرحله آنها با پشتکار ستودنی و هزینه ی 33 میلیون تومان دیگر موفق می شوند بعد از نه سال با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل شوند ، در این مدت او شش بار عاشق شده و شما باید سیزده بار برای خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و...... می بینید که اصلا پسر دار شدن به صرفه نیست !!!!
دختر : آنها از همان ماه های اول زندگیتان را از شما میگیرند ، مدام ناز و عشوه و کرشمه می کنند ، در دو سالگی عاشق عروسک می شوند ، در هفت سالگی عاشق معلمشان می شوند ، هر روز به دلایل نامعلومی لوازم آرایشی همسرتان گم شده و به صورت کاملا اتفاقی در کیف دخترتان پیدا می شود در هفده سالگی موفق می شوند کلاس های شنا ، موسیقی ( حتما گیتار ) ، گلدوزی ، منجوق دوزی، کیک پزی ، ایروبیک ، یوگا و.... را نیمه کاره رها کنند و شما 42 میلیون شهریه بیخودی می پردازید . دندتان نرم!! دختر می خواستید ؟ اما لبخند بزنید چون حالا دیگر نقاشی تان خیلی خوب شده و لوازم آرایشی همسرتان هم گم نمی شود ، در نوزده سالگی احساس می کنند کسی آنها را درک نمی کند ، در بیست و سه سالگی تنها می خواهند با مردی که ستاره ی سینما ، پولدار ، خوشتیپ و با کلاس باشد ازدواج کنند ، در 29 سالگی پولدار و خوشتیپ باشد کافیست ، در سی و سه سالگی پولدار باشد کافیست ، در 40 سالگی با معرفت باشد کافیست و .... شما از دست او ، تا این سن ، سه بار خودتان را آتش زده اید و از دیگران خواسته اید که با کلنگ خاموشتان کنند !
حالا دختر می خواهید یا پسر؟؟؟!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:47 توسط رهگزر جاده های غم |
بگیر این گل از من یادبودی که تنها لایق این گل تو بودی فراوان امدند این گل بگیرند ندادم چون عزیز من تو بودی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:19 توسط رهگزر جاده های غم |
از دستان من نیاموختی که من
برای خوشبختی تو چقدر ناتوانم من خواستم با ابیات شعر تو را خوشبخت کنم.. آسمان هم نمی توانست مرا آرام کند خوشبختی را من همیشه به پایان هفته ماه و به پایان سال موکل می کردم هفته پایان می یافت ماه پایان می یافت سال پایان می یافت هنوز در کوچه بودیم پیوسته ساعت را نگاه می کردم که کسی خوشبختی و جامعه نو با خود بیاورد روزها چه سنگدل بر ما گذشت ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم چه فرسوده و پیر شده بودیم می خواستیم با دانه های بادام و خاکستر های سرد که از شب مانده بود خود را آرام کنیم همیشه در هراس بودیم که کسی در خانه مارا بزند و ما در خواب باشیم چقدر می توانستیم بیدار باشیم؟ یک شب پاییزی که باد همه برگهای درختان را به زمین ریختند.. به زیر برگها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:18 توسط رهگزر جاده های غم |
من یک وبلاگ جدید درست کردم می خوام تو این وب از خودم وزندگیم بنویسم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:53 توسط رهگزر جاده های غم |
در روايـات آمـده اسـت روزى حـسـن و حـسـيـن , در كودكى , پيش روى پيامبر (ص ) با يكديگر كـشـتى مى گرفتند و پيامبر دائما حسن را تشويق مى كرد فاطمه رو به پدر كرد و عرض كرد: اى رسـول خـدا! شـمـاحـسـن را كـه بـرادر بزرگتر است در مقابل حسين كه كوچكتر است تشويق مى كنيد؟
پيامبر فرمود: زيراجبرئيل شاهد اين ماجرا بود و حسين را تشويق مى كرد و من حسن را.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:44 توسط رهگزر جاده های غم |
از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت: خشکیدن از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت: پرپر شدن از زمین پرسیدن عشق چیست؟گفت: لرزیدن از آسمان پرسیدن عشق چیست؟گفت: باریدن از انسان پرسیدن عشق چیست ؟ناگهان ندایی از درونش گفت جدایی از کودکی پرسیدن عشق چیست؟ گفت: بازی از نو جوانی پرسیدن عشق چیست؟گفت: رفیق بازی از جوانی پرسیدن عشق چیست؟گفت: پول ثروت از پیر مردی پرسیدن عشق چیست؟گفت: عمر از عاشقی پرسیدن عشق چیست ؟ چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:23 توسط رهگزر جاده های غم |
هميشه يادت باشه چيزي رو که امروز داري 
شايد آرزوي ديروزت بوده
و بزرگترين آرزوي فردات بشه ....
پس هميشه سعي کن
قدر چيزي که امروز داري رو خوب بدوني
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:3 توسط رهگزر جاده های غم |
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:52 توسط رهگزر جاده های غم |
سلام دوستان اومید وارم حالتون خوب باشه اینترنت فرود گاه چه حالی می ده چه سرعتی داره ما جدا افتادگان راه کس غممخوار نیست جان را فدای دوست کردن برای ما دشوار نیست گر چه این ناقابلیها قابل گفتن نیست بای تنها پسر
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:10 توسط رهگزر جاده های غم |
کی میشه تمام بشه این روزگار
کی می شه تمام بشه این زندگی توی بازاره محبت خیلی وقت دست خالیم پسرتنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:42 توسط رهگزر جاده های غم |
من یک مسافر دارم نمی دونم که کی می آد کی می ره کی می مونه هنوز تو هسرت ام ولی باید به اون بگم هرچند دیر شده غرور نذاشت بحت بگم قد خدا دوستت دارم حالا نشستم یک گوشه دارم ستاره می شمارم 
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:27 توسط رهگزر جاده های غم |
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه غصه غصه این رسم روزگار به احترام مسافر و محافظت وی فقط ۵ثانیه سکوت هر مسافری
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:12 توسط رهگزر جاده های غم |