|
پسر تنها |
|
" من سکوت نکرده ام، واژه ها حقیر شده اند! " |
نامردیه دختر نابینا بود
دختره یه دوست پسر داشت.دختره پسررو خیلی دوست داشت بهش می گفت اگه من دوتا چشم داشتم تا همیشه باهات می موندم
.بعد یکی پیدا شد و چشماشو داد به دختره . دختره که دید پسره هم نابیناست بهش گفت برو دیگه نمی خوامت
.پسره هم یه لبخند تلخی زد و گفت باشه ولی مواظب چشام باش
.پسر تنها
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:42 توسط رهگزر جاده های غم |
چیز نمی تونم بگم قرار از من بگذری چیزی نگو می فهممت باید از این خونه بری چند سال از امشب بگزه تا من فراموشت کنم تا با یک دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم پسر تنها 
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:18 توسط رهگزر جاده های غم |

منو هرگز باور نکردی
فقط خیلی ساده
بدون خدا حافظی رفتی
پسرتنها
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:0 توسط رهگزر جاده های غم |
کمک ام کن کمک ام کن نظار اینجا بمونم تا بپوسم کمک ام کن کمک ام کن نظار اینجا لب مرگو ببوسم کمک ام کن کمک ام کن ............................ پسر تنها
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:20 توسط رهگزر جاده های غم |
تنها عاشق گریون در حسرت نبودن تو خسته بی کس موندم چشم انتظار دیدن تو با بغض با اشک می گم که بی قرار ام هرجا هستی بدون که دوست دارم پسر تنها
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:46 توسط رهگزر جاده های غم |
سردی این نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست تو بری واسه همیشه این جدایی حق ما نیست بودن تو آرزومه حتی واسه ی یک لحضه میمیرم بی تو پسر تنها
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط رهگزر جاده های غم |
سلام بچه ها اولین آهنگ ام به اسم عاشق نبودی حتمآ دانلودش کنید {برای دانلود روی عاشق نبودی کلیک کنید}
پسر تنها
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:40 توسط رهگزر جاده های غم |
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم. روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد…. حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی… از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم. تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر. سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی.
همسایه ها گفتن که اون مرده، ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.
با همه عشق و علاقه من به تو
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط رهگزر جاده های غم |
اگه می خوای بری قلب امو با خودت ببر پسر تنها
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:21 توسط رهگزر جاده های غم |
آبی ترین آبیم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که این گونه غریب ام شاید که خدا خواست که تنها بمیرم پسرتنها
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط رهگزر جاده های غم |
قسمت نشد تا در کناره هم بمانیم
قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم تا سرنوشت ما جدای رو رقم زد ای یار عاشق از جدای نا گزیری فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را در خلوت معصوم چشمانت بخوانم صد سوز پنهان مانده در ساز ام که یک شب باگریه در چشمان گریانت بخوانم آینه ام چین خوره از رنج جدایی از تو سرودن یعنی فصل اشنایی تو رفته ای تا صد بهار آرغوانی بعد از تو در شتو خانه را در بر بگیرد تو رفته ای تا صد بهار آرغوانی بعد از تو در شتو خانه را در بر بگیرد پسر تنها
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:36 توسط رهگزر جاده های غم |
دوستش دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط رهگزر جاده های غم |
سلام
منو ببخشد که دیرامدم من اونو دوست دارم ولی اون می خوا بره از ایران شاید دیگه اونو نبینم دعا کنید که اون برای همیشه پیشم بمونه اگر بره من می میرم دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسر تنها![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:33 توسط رهگزر جاده های غم |
خدا حافظ دارم میرم
دیگه داره تموم میشه
همون روزها که می گفتی
به پای من حروم می شه
پسر تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 13:14 توسط رهگزر جاده های غم |
كاش با مهربوني مون غصه ها رو كم بكنيم
رشته هاي عشق رو تا هميشه محكم بكنيم
كاش بنشينيم پاي صحبت اونا كه بي كسن
اگه درد دل كنن به آرزشون مي رسن
كاش هنوز دير نشده قدر همو خوب بدونيم
پسرتنها
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:20 توسط رهگزر جاده های غم |
سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن پسر تنها
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره
بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو مهربوني بذاري به روي شونم
تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي
مي دوني كه دست من نيست بازياي سرنوشته
رو قشنگا خط كشيده زشتا رو برام نوشته
باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد
باقيش و بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بكنم تو تو چشام عشق رو ببيني
يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم
از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم
يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم كه عشقه آخه اندازش زياده
تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه
بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه
هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من
مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اين رو نوشته
اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:15 توسط رهگزر جاده های غم |
انگار نه انگار که واست می میرم انگار نه انگارکه بی تو می مونم پسر تنها
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:42 توسط رهگزر جاده های غم |
سال نو مبارک
چه سالی وقتی از همون اولش با ناراحتی شروع شده وقتی دیگه نمی خوام ....باشم خسته شدم میرم باشه می روم
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 17:34 توسط رهگزر جاده های غم |
سال
نو
مبارک
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:9 توسط رهگزر جاده های غم |
چشمای من چشمای من میل به گریه داره می خواد باره آخه دوری تو رو طاقت نداره یک خاطره یک خاطر پره جواب سوال چرا رفته دلم طاقت نداره همیشه این دل همیشه تنها می باره قسمت اینه تنهای بی ستاره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط رهگزر جاده های غم |
امروز سرکاریک سوال برای من پیش امد
مگر ما چند وقت دیگه جوانیم چند وقت دیگه می تونیم این جوری عاشق باشیم چند وقت دیگه می تونیم این جوری خوش باشیم {{البته من همیشه غم دارم}} اصلآ معلوم نیست که چقدر دیگه زنده باشیم کاش می تونستم بگم {{{اون موقه ی که امدی نزدیک به هم شدیم ولی نتونستم بگم بغز کردم {{تازه یادت هم باشه داشتم آهنگ غمگین گوش می دادم}} اون بغز هنوز تو گلوم ونمی تونم خوب حرف بزنم آخه گلوم درد می کنه دددوووسسستتت دارم م م}}}}} پسر تنها دختر آرزوها
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:47 توسط رهگزر جاده های غم |
لحظه های تنهایی رو پشت سر گذاشتم تا دقیقه ها شود دقیقه های تنهایی رو پشت سر گذاشتم تا ساعت ها شد ساعت های تنهایی رو پشت سر گذاشتم تا روزها شد روز های تنهایی رو پشت سر گذاشتم تا ماه ها شد و ماه های تنهایی رو پشت سر گذاشتم تا سال شد ولی از تو خبری نشد و من هم هنوز تنهام پسر تنها
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:50 توسط رهگزر جاده های غم |
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرامو آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفس هایم نام تو را خواندم کاش ای هوس باز ام با تو نمی ماندم ای خدا دیدی دیدی چه فرستی بود ولی نتونستم بهش بگم دددددددددددددوووووووووووسسسسسسسسسستتتتتتتتتتت ددددددااااااااررررممممممممممممممم وووووووووووووووووولی هیف که نمی تونم بهت بگم پسر تنها
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:46 توسط رهگزر جاده های غم |
اوه چه شامس بدی
تولد اون روزی نبود که تو وب ام تولد گرفتم
تولد اون ... بود و من امروز فهمیدم
چه بد شد
منو باش
اه
پسر تنها
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:38 توسط رهگزر جاده های غم |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:16 توسط رهگزر جاده های غم
گفتم وقت تولدت بشه بهت می تونم بگم
ولی افسوس که اون موقه هم نتونستم بگم
هر کاری کردم که خودمو رازی کنم
نتونستم
نه اینکه خودم نخوام
نشد
تموم دل خوشی هام به این بود
که تو روز تولدت بهت بگم
باوردت نمی شه
چند ماه بود منتظر اون روز بودم
روز ها هفته ها ساعت ها رو شمردم
تا بهت بگمممممممم
ولی
دقیقآ روزی رو که باید بهت می گفتم
نتونستم بگم
پسر تنها
دوستت
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:9 توسط رهگزر جاده های غم |
غریبی سخته
غربت سخته
مخصوصآ وقتی که توی شهر خودت
که کلی رفیق و دوستو پایه داشتی
غریب بشی
غریب توی غوربت سخته
چون هم دم نداری
ولی غریب توی وطن
سخت تر از اونه چون کلی خاطره توی
کوچه پس کوچه هاش داری
{{{بچه ها من نمی تونم چند روز بیام چون امتحان دارم}}}
پسر تنها
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:28 توسط رهگزر جاده های غم |
ههههههههههههی
هههههههههههههههههههی زندگی ههههههههههههههههههههههههههی روزگار خسته شدم از بدشامسی از بد بختی از این شامس همایی که داریم دقیقآ باید روز قبل از تولد او گوشیم بسوزه بشه باید روز ولین گوشیم گم به باید وقتی تو این موقه احتیاج به کسی دارم کسی دورم نباشه {{{حتی یک نفر}}}} بدشامس بودن رو تجربه کردم تا آخرش تا جایی که حتی یکی ... فقط می گن زندگی کن حتی خیابون ها هم با من قهر اند پسر تنها زری
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:20 توسط رهگزر جاده های غم |
lener
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:52 توسط رهگزر جاده های غم
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:42 توسط رهگزر جاده های غم |